وارد زندگیم شدی،
و بی اجازه تمام زندگی ام ...
و اینک که قصد رفتن می کنی
باز هم بی اجازه.
می دانم
به تو بدهکارم!!
تمام حیاتم را
و خوب می دانم
تو حیات مرا حتی به ارزنی نی خواهی!
به تو بدهکارم!!
تمام لبخندهایم را
و تو ،
...
آه، بگذریم.
عشق من و تو اتفاقی ساده نبود،
و قلب بیچاره من
به اضطراب این فراموشی آماده نبود.
به این حادثه هولناک،
"تردید"
در انهدام غرورم به کجا رسیده ای؟
آیا هنوز بدهکارم؟؟؟
به آغوشت که عاشقانه احاطه ام کرده بود؟
من بیدار بودم،
به فردایی که بوی تعفن جدایی
مشامم را سیلی می زد.
و تو
و این توی مرد صفت، نادیده اش می گرفتی؟؟
من تردیدها را به تو بدهکارم!
من لبخندهایم.
و تو
که بی اجازه به خاطره ها می سپاریم،
پاسخ اشکهای بی تابم را بده.
مجموعه شعر شخصی

طراوت بود و تنهایی
میان ریزش پاییزی برگی که رنگ تجربه دارد،
در آغوش دل انگیز سکوت شب،
در آنسو؛
نهر کوچک که مردابی شد ز دلتنگی،
در آغاز تبسم های آلاله،
نگاهم کردی از دور.
با گذشت لحظه های بی سرانجامی
نگاهت در افق فکر جدایی داشت،
نفهمیدم.
با گذشت هر نفس، در سینه ام غرق جنون بودم،
نفهمیدم.
نگاهم در ضیافت بود و آنسوتر نگاه تو
کمی آرام تر از قبل
صدایم کرد.
چه بی آلایش و ساده
به دستانت سپردم تکیه گاهم را
چه ناپاک و پر از نیرنگ،
آلت دست زمان بودم.
نفهمیدم، نفهمیدم
میان این جهانِ پر ز حسرت
ندای دوستی، برای آدم دوران چه بی معناست.
مجموعه شعر شخصی
آدم ها می آیند،
آدم ها می روند.
آدم ها گاهی یادشان می رود به آفتاب سلام کنند.
کودکی بستنی به دست از کنارم عبور می کند،
و بستنی اش با اشتیاق آب می شود.
آری آفتاب فریبش می دهد.
وقتی که برای اولین بار خورشید طلوع می کرد،
دستانم را در دستان گرمش فشرد
و از محبت آدم ها قصه ها گفت،
باغچه صدایم زد
و به دیدن لحظه ی تولد عشق در برگ گل یاس دعوت کرد.
و باران
شبنمی از شبنم هایی که برای گل ها هدیه آورده بود بر گونه ام نهاد،
تا مبادا احساس کنم به زیبایی گل سرخ نیستم.
شب که فرا رسید،
غم و تنهایی را ماه روشن بود که از چشمان بی تابم ربود.
و این گنجشک ها بودند،
که بر سر و دستانم نشستند،
تا بگویند که چقدر پاک و خوبم.
ولی کوتاه بود
کوتاه بود
رؤیای نمناکی
کوتاه تر از خواب تمام حبابهایی که به عمرم دیده ام.
شکستن قلبم را بوسید،
خشونت رگبار، موهایم را نوازش کرد.
و اینها چه زیبا بود با تمام زشتی هایش،
وقتی فقط تو برای نفس کشیدن تشویقم می کردی.
وقتی هیچ هوایی یاریم نمی داد
مگر تو نبودی که آغاز را در گوشم زمزمه وار تکرار کردی؟
وقتی در بن بست التهاب
تندی تپش قلبم،
گوش را کر می کرد
مگر تو نبودی که با ساز دهنی صورتی ات
از امید زدی و رقصیدی؟
مگر در میان این همه تردید،
این همه تشویش
این همه...
تو نبودی که فریاد می زدی،
"دوستت دارم، قده خدا"
تو نبودی؟!!!
خورشید و باغچه و باران و ماه دروغ گفتند.
گنجشکها فریبم دادند.
تو که در من بودی!
بازهم دیوارهای سفیدآب شده
بازهم یادگاری ها و افسوس ها
آفتاب سرد حاکم
اندوه دستهای خالی من
بی انصاف ترانه هایم را پس بده.
با تمام لبخندهایم قهر کردی ،
باشد نمی خندم.
به اشکهایم دهن کجی کردی،
دور از آغوشت می گریم.
بی انصاف با این من تنها
منی که در انزوای غیرمنطقی نگفته هایت جا ماندم
این من زمین خورده ی پیر و شکسته
چگونه در نیاز نگاهم با شتاب دور شدی از من.
چگونه؟؟؟
چگونه ببخشمت؟!
خورشید و باغچه و باران و ماه را می بخشم
تو را که در همه واژه ها و عاطفه هایم ریشه کرده ای چگونه ببخشم؟؟؟
در شلوغی همان کوچه باغهای همیشگی
تنهایی ام را پنهان می کنم.
آدم ها می آیند،
آدم ها می روند،
پیرزنی آه می کشد و
در سکوت پنهانیش فریادهاست .
ببخشم؟!
تو را به که می توانم ببخشم؟؟؟

مجموعه شعر شخصی *

باران که بارید
زمین نیز در امتداد آسمان آغاز شد
و پلک سنگین شده ام زیر هجوم اشک و آه
پنجره شد، باز شد.
و بغض آیینه ی احساسم بود که شکست
دیگر تپیدن قلبم را نبوسید.
آرام شد
صدایی نداشت؛ نتپید.
رفتن آغاز شد.
تو بی انتها شدی
و دیگر نخندیدی.
و من رفتنت را باور نداشتم
و من بوسیدنت را عادت داشتم
و باز رفتنت را باور نداشتم.
زندگی با من لج کرد
بد کرد
و بی تو با این زندگی قهرم.
یادت هست؟
تو می گفتی: " یک روز باید رفت. "
گفتی و رفتی.
من گریه کردم
سر خاکت به زانو در آمدم
سنگ قبرت را با اشکهایم غسل دادم
التماست کردم،
و تو التماسم را ندیدی.
هنوز رفتنت را باور ندارم.
هنوز به قاعده زندگی شک دارم.
کاش می شد با تابلوی رفتن ممنوع
زندگی را برایت یکطرفه می کردم.
تو تعریف مهر بودی در آغاز میم واژه مادر
کاش مهربانی تمام شدنی نبود.
کاش کنارم بودی و
می شنیدی فریادم را وقتی از باران می گویم.
کاش لحظه ای،
فقط لحظه ای، پاهای همیشه خسته ات
مجال قدم زدن، در میان واژه های این شعر خیسم را پیدا می کرد.
کاش آنطور که من انتظار دارم
راهزن سیاهپوش مرگ کمی سخاوتمند بود.
کاش لحظه ای . . .
کاش کنارم بودی
تا باز مثل سابق
باران که می بارید
رنگین کمان می فروختیم.
راست می گفتی: " یک روز باید رفت. "
باید رفت و نپرسید چرا؛
زیرا که زندگی منطقی نیست.
... به روح مامان جون
مجموعه شعر شخصی
دلگیرم از بارانی که بی جهت بارید و آرامم نکرد،
دلگیرم از پاییزی که با دو رنگی فریبم داد،
دلگیرم و به آسمانها می سپرمت ای کوه سنگ.

شايد به انتها رسيده ام ، هنوز
شايد به انتها رسيده ام و
بي گمان تنهايم هنوز
شايد كه كوچه ي دلواپسي ام شده تنگ تر
شايد نه …
بی ترديد دلتنگ گذشته ام هنوز
شايد آفتاب دلبستگی رفته پشت ويرانه های غرورم
كه اينگونه شقايق های كوچك عمرم تشنه اند هنوز
شايد تبسم قهر كرده با لبان خسته ام
كه بيش از پيش سراسيمه گريانم هنوز
شايد نگاه تو در خاطرم آشنايی ديرينه است
كه اينگونه به چشمم چه مهربان و چه زيباست هنوز.
كودك دلدادگی ام
چه شيطنت ها كرد .
عاشقم به بوی ياس و رنگ خزان و نامه ی باران هنوز
تو ميان نديدن ها مرا به زمان حال نسپردی
و من …
به صدايت ای مهربان
عادتی هميشگی دارم هنوز
چه دلفريب بود
سياهی آن سايه ی پس ديوار
كه فكر كردم مثل هميشه منتظرم مانده ای هنوز.
آمدم
آن، تو نبودی و عجب حسرتی نشست بر قلبم
شايد بی صدا
ولی شكست و مرحمی نيافته ام هنوز
مجموعه شعر شخصی
08 /sep/26 Maturin *
چه صادقانه می خندم
به هر چه پیش روی ماست و ما از آن هراسانیم.
می خندم
چون کودکی
که از سر بی تجربگی به دست و پای شکسته ی عروسکش می خندد..
و تو پریشان می شوی.
لختی بغضم را ببین
که چطور با تو هم ترانه ام می کند
و در بی نهایت
در تجسم یک تفاهم سبز جاری می شویم.
چه می شد اگر جاری می ماندیم؟ ؟ ؟ !
زمان با تمسخری پلید به من می خندد. . .
و تو با واژه های کوچک مرا بزرگ خطاب می کنی
و بی اینکه بگویی چرا در جیب هایت جا نمی گیرم،
می روی.
و آنقدر دور می شوی که دیگر هر چه چشمانم را می مالم نمی بینمت.
می خندد.
می خندد و آزارم می دهد. چقدر وحشیانه می خندد.
و من با اکراه با زمان صمیمی می شوم
تا شاید دیگر
به باد تمسخرم نگیرد و نخندد.
هنوز هم گاهی به اضطرابم می خندد
و من هیچ ندارم...
مجموعه شعر شخصی
قلب ها به مهمانی چشمها رفته بودند،
که تو را دیدم.
حال چگونه ببینمت؟!
تقصیر تمام فاصله ها بود؛
تقصیر تمام شعرهای رفتن بود.
چه فرقی می کند،
حال که نیستی.
همیشه این ستاره ها هستند که مرا می فهمند؛
و تو به ستاره ها حسادت می کنی.
و به جیب های پر از حسرتم می خندی
و به دستان خسته ام که بوی خواستن می دهد.
باز هم این ستاره ها هستند که مرا می فهمند؛
و دستانم بوی خواستن می دهد،
اما خواستن ها مرا نمی خواهند.
تقصیر تمام فاصله ها بود؛
تمام فصل های گرم تابستان.
چه فرقی می کند،
دیگر پیراهن تو بوی باران نمی دهد.
اما من همچنان تو را می خواهم
و در انتظار بوسیدنت
در تمام شب های بی ستاره به خواب می روم.
من مانند گل های قالی نیستم که با آفتاب غریبه اند.
من تو را خوب می شناسم
و در آسمان دفترم جاری کرده ام.
من تو را دوست دارم و
تو با غرور
در غباری از غروب عبور می کنی.
مجموعه شعر شخصی
سالهاست که چشمانم اشک را می پرستد
حالا چند بهار و پاییزی هست که
نبض دلواپسی بی وقفه در کنار تبّسم پنجره
به انتظار دیدنت می تپد.
ای که در هر دوری از تو و قلب پاکت
آسمان بهار در چشمانم خلاصه می شود ؛
دوستت دارم.
نه به سوگ پروانه شدن و مردن
نه محض لذّت زمزمه وار یک دوستت دارم شیرین
و نه هر آنچه با عصمت عشق بیگانگی کند.
من تمام رنگین کمان ها را دوست دارم
که یادگار باران هاست.
من تمام ابرهایی را که خیال شکستن دارند؛
تمام مدادهایی که بی وقفه می سرایند؛
و تمام دفترهای خط خطی شده را دوست دارم.
مهربانی را دوست دارم چون تو.
من تو را دوست دارم
مهربان من
مجموعه شعر شخصی *
هر صبح که سپیده بر دفترم سلام می کند،
چشمانت را
در نگین انگشتری ام خلاصه می کنم.
می نویسم،
از تو می نویسم و
تمام نوشته هایم بوی پاییز می دهد،
به خاطر چشمانی که فاصله ها از من گرفتند.
به خاطر واژه هایی که همیشه ناگفته مانده اند،
و به خاطر شعرهایی که بازهم می توانستند برای تو نوشته شوند.
دیروز آفتاب سر به سرم می گذاشت،
گریستم و در تلاطم دلتنگی ام غرق شدم.
ای کاش
هرگز شعر من تو نبودی
تا پس از نوشتن
آن را به باران می سپردم.
مجموعه شعر شخصی


